محیط کاربری
تبلیغات
آخرین مطالب
آرشیو
فروردين 1390 فروردين 1391 فروردين 1392 فروردين 1393 فروردين 1394 فروردين 1395 فروردين 1396 فروردين 1397 ارديبهشت 1390 ارديبهشت 1391 ارديبهشت 1392 ارديبهشت 1393 ارديبهشت 1394 ارديبهشت 1395 ارديبهشت 1396 ارديبهشت 1397 خرداد 1390 خرداد 1391 خرداد 1392 خرداد 1393 خرداد 1394 خرداد 1395 خرداد 1396 خرداد 1397 تير 1390 تير 1391 تير 1392 تير 1393 تير 1394 تير 1395 تير 1396 تير 1397 مرداد 1390 مرداد 1391 مرداد 1393 مرداد 1394 مرداد 1395 مرداد 1396 مرداد 1397 شهريور 1390 شهريور 1391 شهريور 1392 شهريور 1393 شهريور 1394 شهريور 1395 شهريور 1396 شهريور 1397 مهر 1390 مهر 1391 مهر 1392 مهر 1393 مهر 1394 مهر 1395 مهر 1396 مهر 1397 آبان 1390 آبان 1391 آبان 1392 آبان 1393 آبان 1394 آبان 1395 آبان 1396 آبان 1397 آذر 1390 آذر 1391 آذر 1392 آذر 1393 آذر 1394 آذر 1395 آذر 1396 آذر 1397 دي 1390 دي 1391 دي 1392 دي 1393 دي 1394 دي 1395 دي 1396 بهمن 1390 بهمن 1391 بهمن 1392 بهمن 1393 بهمن 1394 بهمن 1395 بهمن 1396 اسفند 1389 اسفند 1390 اسفند 1391 اسفند 1392 اسفند 1393 اسفند 1394 اسفند 1395 اسفند 1396
اخبار سایت
انتقادات و پیشنهادات

تبلیغات متنی

جهت شرکت در برنامه های کوهنوردی :

 با شماره تلفن روابط عمومی گروه

09354707364

تماس حاصل فرمایید.


 

 

گروه کوهنوردی پرسون

 

 

"" Parsoon ""



قله دماوند 17-16 مرداد ماه 97

برنامه : قله دماوند - رخ جنوبی  17-16 مرداد ماه 97

 

لیدر، سرپرست، سرقدم : استاد تاجبخش

 

همنوردان : استاد تاجبخش - امیر حسین پاکزاد - جعفر فصیحی - علی رستمی - آتیه

عکس : علی رستمی

 

گزارش : آتیه

 

 

و اما شرح زیارت آن سالار بزرگ ...heart

مدتها بود که دلتنگ و بیقرارش بودم...یکسالی می شد...در واقع بلافاصله بعد از زیارت سال گذشته cheeky...بیقرار تجربه ای دیگرcool

 

 

هم هوایی مان کامل شده بود و وقتش رسیده بود...قرار بر صعود در اواسط هفته داشتیم....برای اجتناب از شلوغی آخرهفته ها....که هزار و یک معضل شده برای محبوبمfrown

 

 

هماهنگی ها برای دو روز سه شنبه و چهارشنبه بود...و پیش بینی هواشناسی حکایت از احتمال بارش ...با سرعت باد 15 کیلومتر ...هر دو روز...این چه دلبری ست که محبوبم برای من دارد - نمی دانمangel...سال گذشته هم همین طور بود....برایم کلی دلبری کرد تا رضایت دادheart

 

 

به این امید بودم که بارش عصر و شب خللی در کار ما نخواهد داشت و غیر از آن - شاید با نزدیک شدن به موعد حرکت، گزارش هواشناسی بر وفق مراد شود...cool

که شد...روز دوشنبه قبل از حرکت دیدم که عصر سه شنبه بارش مختصری داریم  و چهارشنبه بدون بارش و فقط ابری....خدا را شکر ...آنقدری به پیش بینی mountain forecast  اعتماد داشتم که حتی پانچوهم برنداشتم ...laugh

 

 

سه شنبه صبح از تهران حرکت کردیم...5 نفره...با دوتا سواری آقاجعفر و آقا پاکزاد...حدود 7و نیم پلور، ساختمان فدراسیون بودیم...که شلوغ بود...به نسبت وسط هفته شلوغ بود...تیم های پر جمعیت شهرستانی در حال جابجایی وسایل بودند...ماشین ها را پارک کردیم و با لندرور راه افتادیم....

40 دقیقه بعد گوسفندسرا بودیم...بارهای اضافی را به مسئول قاطرها سپردیم ... با وجود بنر الصاقی فدراسیون مبنی بر نرخ هزینه بار کیلویی 2500 تومان- توزین انجام نمی شود...هزینه بار از هر گونی حداقل 50 هزار تومان به بالا  + قیمت گونی محاسبه میشود...

طوری نیست...این هم روی تمام بلبشو های این مملکت گل و گلاب ...عدم نظارت های مسئولین و بی انصافی های هموطنم...

 

هر ساله تیر و مرداد لشکرکشی به دماوند آغاز میشود...صعودهای خانوادگی و فامیلی و تلگرامی...کوهنوردان آماتوری که آمده اند تا کوهنوردی را از دماوند آغاز کنند...و فدراسیون ما چه می کند؟؟ هیچ... منتظر می ماند که زمان بگذرد و هوای نامناسب این خیل عظیم را فراری دهد و تب دماوندروها بخوابد...آیا ساماندهی و نظارتی بر ورودی های دماوند وجود دارد؟؟ خیر... فدراسیون کجاست؟؟ در ساختمان پلور به صادر کردن گواهی صعود و کسب درآمد مشغول است...البته بنر کرایه لندرور و نرخ بار هم نصب می کند ولی نظارتی وجود ندارد ...باسکول توزین بار به صورت فرمالیته وجود دارد ولی بار توزین نمیشود... سوپر مارکت بارگاه سوم در حال زباله سازی ست...

 

 

صبحانه سبکی خوردیم و ساعت 9 صبح راه افتادیم....عجله داشتم که زودتر برسیم و تکلیف جای شب مانی مان اوکی شود....

هوا عالی و خنک بود و ما همگی قبراق و سرحال...گفتم که - هم هوایی مان کامل شده بود...

ساعت 12.30 بود که رسیدیم بارگاه سوم...تخت هامان را که گرفتیم و وسایل مان را جابجا کردیم خیالم راحت شد...رفتیم به گشتی در اطراف...

 

 

هوا سرد شده بود و ابری بود...برگشتیم داخل خوابگاه و ناهارمان را ردیف کردیم... بارش تگرک هم شروع شد...

بعد از ناهار سعی کردیم که استراحت کنیم....خوابگاه پر از جمعیت شده بود... گروههای رزروی رسیده بودند و اهالی چادرنشین هم به داخل پناهگاه پناه آورده بودند وهر کس دنبال گوشه ای می گشت برای پهن کردن کیسه خواب...و اکسیژن که اصلن دیگه وجود نداشت.. پیشنهاد من که  خواهشن گوشه پنجره ها را کمی باز کنید مورد توجه واقع نشد ...اصولن صدا به صدا نمی رسید...

در همین فاصله یک آتش سوزی هم داشتیم که خوشبختانه به خیر گذشت... دخترکی از یک جمع خانوادگی که جلوی درب ورودی بیتوته کرده بودند برای گرم کردن غذا داشت دردسر درست می کرد و حدود 5 دقیقه ای همه را با جیغ های بنفش تا مرز سکته برد و خوشبختانه با دخالت آقا جعفر آتش نشان _ آتش خاموش شد.

 

 

خوشبختانه بارش باران و تگرک قطع شده بود...تحمل فضای تاریک و بدون اکسیژن خوابگاه را نداشتم ...با بچه ها هماهنگ کردیم و به نوبت با رعایت اصول ایمنی جهت حفظ جا و وسایل مان می رفتیم بیرون و گشتی می زدیم و بر می گشتیم...cool

در این فاصله دیدم که بنده خدایی را با حال نزار و در حالی که زیر بغلش را گرفته بودند بطرف سرویس بهداشتی می برند... رنگ به رو نداشت و بزور راه میرفت...پیشنهاد من که کمی ارتفاع کم کند باز هم بجایی نرسید...نظر همراهش این بود که استراحت کند_ خوب میشود...از آنطرف خانمی تزریق دگزا را پیشنهاد می کرد....خدا را شکر که همه در دماوند یک پا دکترندsurprise....بعدن دیدم که این شخص را آنشب در خوابگاه روی زمین خوابانده بودند تا استراحت کند... امیدوارم جزو چند نفر به کما رفته این هفته نبوده باشد.sad

 

برای آخرین بار غروب آنروز دوباره هواشناسی را چک کردم... mountain forecast  همچنان هوا را ابری و بدون بارش نشان میداد....جالبه - به حاجی که گفتم جواب دادند : مگه میشه ابری باشه و نباره؟؟؟cool

 

بهرحال زمان گذشت تا وقت شام...که دو تا کاسه سوپ از آشپزخانه بارگاه تهیه کردیم و دوتا یکی سوپ خوردیم...جهت شام سبک قبل از صعود... سوپ خوشمزه ای بود...توصیه می کنم رفتید بارگاه -  امتحان کنید...

بالاخره حدود ساعت 9 شب سعی کردیم که بخوابیم...همهمه ساکنان خوابگاه بیشتر شده بود و کسی به فکر خوابیدن نبود... گوشی ام را برای بیدار باش ساعت 3 تنظیم کرده بودم که ساعت 4 راه بیفتیم... در حال خواب و بیداری چرت می زدم که ساعت 12.30 با نور هدلامپ و خش خش ساکنان تخت روبرویی که ظاهرن می خواستند نیمه شب حرکت کنند کاملن بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد...

منتظر ماندم تا ساعت 3...بچه ها که بیدار شدند نسکافه ای با ویفر و خرما بر بدن زدیم و کم کم راه افتادیم...هیچکس کامل نخوابیده بود...

 

 

4.15 صبح...شروع حرکت...هدلامپ بر پیشانی...هوا خنکی دلچسبی داشت... با بوی گوگرد...عجیب بود ولی بوی گوگرد از همان ابتدای راه شروع شده بود...فکر می کنم به دلیل شدت و جهت وزش باد ...

آسمان پرستاره و هلال درخشان ماه صعودمان را لذیذ کرده بود...و من چقدر سرحال بودم...عجیبا غریبا...همیشه شروع حرکت از بارگاه برایم سخت بوده...امروز اما چقدر قبراقم...دلم میخواست یوهووو بکشم....نه بچه جوون cheeky...ملت خوابند...laugh

 

 

روی پاکوب خیس  که جابجا با تگرک روز گذشته پوشیده شده بود بالا می رفتیم و گروههایی که  از ما جلوتر بودند را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتیم. رمز و رازش هم در حرکت پیوسته قدم های جوان اعلیحضرت - حاجی لیدر ما بود...بجز نفس گیری های چند ثانیه ای هیچگونه توقفی نداشتیم...

هوا که روشن شد دیدم که یکی هم با دوچرخه ای بر دوش بالا می آمد...جل الخالق...devil

با همین حرکت آهسته و پیوسته حدود 7 صبح آبشار یخی بودیم...آفتاب بالا آمده بود...مختصری خرما و مواد قندی خوردیم و لباس کم کردیم و دوباره راه افتادیم...

 

بعد از آبشار یخی کم کم هوا ابری و مه آلود شد و شدت بوی گوگرد خیلی بیشتر... دستمال گردن ها  را بالا کشیدیم و من حتی الامکان از دهان تنفس می کردم تا از بوی گوگرد اذیت نشوم ...

از کنار دهانه آتشفشانی تپه گوگردی که رد می شدیم اصلن نفس نمی کشیدم... فوران شدید دود گوگرد بدجوری کار را سخت کرده بود...دود گوگرد مساقیما بطرف قله پیش می رفت و همراه مه تمام فضای قله را پوشانده بود.

 

 

خلاصه که ساعت 11.30 روی قله بودیم...از شدت دود گوگرد حتی مجال تبریک نبود... به سرعت چند تایی عکس گرفتیم و فرود آمدیم... و چه خوب شد...چون هوا هم برگشته بود...

 

 

با استراحتی کوتاه در زیر قله فرود را ادامه دادیم...بعد از آبشار یخی حدود ساعت 14 بارش تگرک به سرعت شروع شد... و من نگران گروه پر جمعیت آبادانی بودم که در راه قله پشت سر ما بودند... امیدوارم که به موقع برگشته باشند...

 

 

تا برسیم بارگاه گورتکس هامان خیس خیس شده بود....گرچه کیف کردیم... بارندگی در وسط تابستان آنهم بدون خطر صاعقه ( در تمام مدت بارش صدای صاعقه ای نشنیدم )...خیلی چسبید heart- تگرک  را در زمستان کمتر دیده بودیم - حالا که چله تابستان است...

 

 

بارگاه سوم پر بود از جمعیت... رستوران و خوابگاه ... جای سوزن انداختن نبود...

ایستاده و نشسته چیزکی خوردیم و به زور گونی وسایل اضافی مان را از زیر دست و پای جمعیت بیرون آوردیم و به قاطرچی ها سپردیم و ساعت 17 در زیر باران به راه افتادیم...شیرین کاری خودم که گفته بودم پانچو لازم نیست و برندارید ... همه بجز آقا رستمی بدون پانچو بودیم....cool

 

خیس از باران در هوایی عالی و با طراوت ... بدون هر گونه خستگی...شاد و سرخوش و نشئه از این مستی ناب به گوسفند سرا رسیدیم...

کمی برای رسیدن بارهامان معطل شدیم...در کانکس راننده های لندرور خودمان را گرم کردیم و با رسیدن بارمان که در زیر باران کاملن خیس شده بود به راه افتادیم...

موقع برگشت هم توی جاده هراز - آقا پاکزاد نازنین - آش رشته داغ مهمان مان کرد که چقدر چسبید...

 و این بود قصه پر لذت زیارت دماوند امسال ماheart

 

 

پی نوشت : جای بعضی پرسونی ها خالی بود....فقط بعضی هااااااcool

 

نتیجه اخلاقی  : دماوند قله ای است wow...که کمتر زیر بار پیش بینی دقیق میرود....حرف پیشکسوت ها را گوش کنید وهمیشه پانچو به همراه داشته باشید...

 

                                                                  آتیهheartheartheart


  دیدگاه شما : [4] نظر   رای به مطلب :

دسته بندی
نظر سنجی

   این سایت را چگونه ارزیابی می نمایید؟


       

  1. بسیار عالی
  2. عالی
  3. خوب
  4. متوسط
  5. ضعیف

        

لینکستان
تبلیغات
اوقات شرعی
آمار
افراد آنلاين : 7
امروز : 81
ديروز : 385
اين هفته : 466
اين ماه : 4366
امسال : 124663
کل بازديد : 449221
کل مطالب : 368
تگهای مطالب
آب و هوا


وب سایت رسمی گروه کوهنوردی پرسون
این وبسایت توسط سایت ساز مهر نسخه 2 محصولی از شرکت نگاه روشن پارس ایجاد شده است